|
تق تق تق!!!!!!! چه خبرا خوبین همتون؟از کمک هایی که توی پست قبلی کردین واقعا ممنون!! اما یه مشکلی هست بین علمای آشپزی اختلاف افتاده یه سری از بچه ها اول اب می زیزن!!! بعد می ذارن لوبیااا و گوشت حسابی که پختن اخر سر سبزی می ریزن!!! از اول سبزی بریزیم که از اون سبزی چیزی نمی مونه «باران» اگه واقعا ميخواي بدوني بعد از اينكه گوشت و پياز رو كمي تفت دادي ،
حالا کدوم درسته ؟؟؟؟من گیج شدم!!!!واسه تولدم کتاب آشپزی بخرین. خب حالا یه خاکی به سرم میریزممممم!!!! امروز هم مثل همیشه شیطونی برقرار بود .اما امروز به دلیل صحنه دار روحتون رو با یه شعر شاد میکنم امیدوارم خوشتون بیاد. می روم خسته و افسرده و زار
سلاممممممممم برو بکس باحال خودمون.چه خبرااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی ۵ آذر میخواستم آپ کنم .چون اون روز برام یه خاطره زیبا بود .اما خب نشد . بگذریمممم.بگین ببینم این چند روز ما رو ندیدین خوشین؟آرررره؟؟؟؟ خب بذارین از امروز بگم.جونم بگه براتون که امروز کلا" روز مفیدی بود. نه نه اشتباه نکنین!!!من امروز کلاس آشپزی نبودم. تا امروز نمیدونستم اینقدر آشپز تو کلاسمون هست.من نشسته بودم وسط و ۷ نفر دورم.البته این آمار که دادم برای اوایل بحث بود .وقتی سر قورمه سبزی دعوا شد تعداد بالاتر بود! اول یکی نشسته بود و گفت بنویس طرز تهیه تخم مرغ! گفتم :خاک بر سرت !من تا بیام این غذا رو تهیه کنم شوهرم حالی به حالی میشه که!!!خلاصه که انتخاب کردیم قورمه سبزی بپزیم! نفر اول گفت :اول گوشت و پیاز رو با هم تفت میدیم بعد میذاریم اب جوش بیاد سبزی رو میریزیم.وقتی کامل گفت من نوشتم نفر دوم شروع کرد گفتن.اون میگفت اول باید سبزی بریزی بعد آب. کم کم دعواشون شده بود هرکدوم واسه حرفشون دلیل میاوردن.ما هم فقط به حرفایی که میزدن میخندیدیم. بعد یکی دیگه از بچه ها شروع کرد طرز تهیه لوبیا پلو رو گفتن.حالا شما فرض کنید اون که فقط خورشت بود اونجوری شد چه برسه به این که برنج هم داره. دختره یه ذره از درست کردن خوراکش میگفت یه ذره از جوش اومدن برنج.انگار دم گازه!!!!این رفته بود تو حس داشت حتی برنج رو با دندون تست میکرد. یهو یکی گفت زیرشو کم کن ته نگیره .ماها ترکیدیم از خنده حالا تو این اوضاع یکی داره به من سالاد ماکارونی یاد میده که از روی نوشته هاش میشه نتیجه گیری کرد که باید هرچی دم دستت میرسه با هم مخلوط کنین. یکی از بچه ها هم طرز تهیه ژله چند رنگ رو با تیکه های میوه توی اون توضیح میداد . تنوع از ما انتخاب از شما. راستی کدوم شماها میدونین اول آب میریزن بعد سبزی یا اول سبزی بعد آب؟؟؟؟؟
زندگی .زندگی.زندگی! چون دفتری سفید و دست نخورده است با خطوطی زیبا و خالی که انتظار دست نوشته های آدم ها را میکشند و هر انسانی را به نوشتن وامیدارند. سر خط این دفتر با نام و یاد کسی آغاز میشود که خاک را در وجود تو معنا بخشید و پا به این عرصه ی خاکی نهادی صدای گریه ات اشک شوق را به چشمان مادری جاری ساخت . اولین کلمه زندگی تولد! با ورودت گام های یاری محکم تر میشود دست ها به هم زنجیر میشود تا تو نیز قد بکشی و دنیای زیبای کودکانه ات را با شادی روزهای به یاد ماندنی پشت سر گذاری. دفتر علم و دانش را بگشایی و قلم میان انگشتان کوچکت لحظه لحظه سکوت و عمرت را رقم بزند. کودکی ...نوجوانی...جوانی...به اوج تجربه می رسی. شاید یک مادری شاید هم یک پدر.شاید هم هرگز همدمی در کنارت نبوده. هر چه هستی و بودی زندگیت گذشته... به پیری رسیده ای و خطوط دفترت خوب و بد سیاه شده و به انتها می رسد. انتهای یک زندگی مرگ! بدان که هر حادثه مرگی تنها با زندگی معنا پیدا میکند.!
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته!!!! احوال بروبکس چطوره؟ شما که منو با نظراتتون ترکوندین. من رو با یکی از بچه ها به عقد هم در آوردن مبارکه انشالله! والله تحقیقات کردیم دیدیم جوون خوب و کاریه .خانواده دوسته ببینین من چقدر بیچارم که سفره ی بالا ی سرم سوئیت شرت یکی از دوستام بود. آخه ما اول زندگیمونه.دوماد داره از صفر شروع میکنه.صفر چیه؟ما الان وضعیتمون زیر ۵۰- شده.هم اکنون منتظر یاری سبزتان هستم. کانون خانواده های بی بضاعت. با لگد اینقدر زده تو جیگرم که جیگرم از دستش خونه. ما الان ۵ ساله که غذا نداریم بخوریم.شوهرم هم افتاده زندان.من موندم و ۳۰ تا بچه قد و نیم قد.تازه یه بچه هم حاملم. اینا همشون که سیر نمیشن .بچه آخریم که شیر میخوره. بقیه هم نوبتی هرشب شام میخورن.البته فقط شام هاااااا.که هم شام حساب شه هم صبحونه.! آخه ما فقیریم . نون خشک میزنم تو آب جوب در چادر( آخه تو چادر زندگی میکنیم) میدم بچم بخوره .میگم بخور مادر اینی که داری میخوری کاسه ملاقه اس(کافه گلاسه) نوش جونت! گاهی اوقات قابلمه رو پر آب میکنم میذارم سر گاز میگم بچه تو برو بخواب بابابت بیاد شام میخوریم.اونم میخوابه خوابش میره من قابلمه رو خالی میکنم.صبح میگه بابا کو میگم سر کاره همه غذا ها رو هم خورد.بعد هم ۲ تا فحش به مادر شوهرم میدم خلاصه که ما در فقر به سر میبریم .لطف کنین یا برامون خونه بخرین یا نذری بیارین! خب دیگه اینم خل بازیه امشب.لطفا اگه میخواین به این خانواده بی بضاعت کمک کنین نظر بذارین!
سلام بروبکس!!!!! خوب خدا رو شکر.آپ امشب یه کم متفاوته.میخوام شاد و شنگول بنویسم . از کجا شروع کنم؟صبح اول صبح خوبه دیگه! ساعت ۴ صبح احساس کردم یه صدا به گوشم میرسه.آروم لای چشمم رو باز کردم. یه نگاه به اینور یه نگاه به اون ور.فهمیدم صدا از پشت سرمه. برگشتم و دیدم گوشیم داره هی واسه خودش آهنگ میزنه.من هم که اوج خواب بودم گذاشتمش که یه ساعت دیگه زنگ بزنه. باز ساعت زنگید و من گذاشتمش واسه یه ساعت دیگه.هی این ساعت گذشت تا شد ۶ صبح.اما باز من گوشیمو گذاشتم که نیم ساعت دیگه بزنگه.خوب آقا جون خوابم میومد خوب. ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و شروع کردم آماده شدن.اول میخواستم برم .... نیم ساعت پشت در منتظر موندم. به هر بدبختی بود موهامو درست کردم. ما هم اونو آدم حساب نکردیم و سریع رفتیم مدرسه. زنگ اول جیگر(اسم مستعار معلممون)گفت امتحان نمیگیره خلاصه نصف زحمتامون به باد رفت.زنگ دوم با استاد کلاس داشتیم.بدبختی اونم گفت امتحان کنسل.اما من به عنوان سرپرست گروه کار خودمو کرده بودم و جیگر بچه ها رو خون کرده بودم. همه رو جمع کرده بودم اینقدر با دوستم مسخره بازی در آوردیم که همه دورمون جمع شده بودند و میخندیدند ما هم جدی به کارمون ادامه میدادیم تا آخر دوستم هم خندش گرفت. نشسته بودیم داشتیم هله هوله میخوردیم.چه احساسی دارین وقتی ماکارونی و چیپس و پفک و آلوچه و موز و سیب و بادوم و ... با هم بخورین؟ خلاصه وقتی التماس خانوم (ملتمس دبیر هندسه )اومد من داشتم رو میز میرقصیدم و دوستم داشت ادای پسرهای هیز رو پایین پای من در میاورد. هی من عربی میرقصیدم و اونم میگفت حبیبی .... این معلم رو میخوای هلاکش کنی بگو تمرین مونده که حل نکردیم دق میکنه. زنگ که خورد همه وسط حرفاش بلند شدن.کارشون خوب نبود اما این معلم حقشه! دوستم همیشه با من با ماشین بابا برمیگرده خونه.امروز دوست پسرش اومده بود دنبالش به من گفت نمیاد و منم گفتم برو اما مواظب خودت باش. من با بقیه اومدم تا سر خیابون خداحافظی کردم و در ماشین رو باز کردم و نشستم سلام کردم و گفتم بریم بابا دوستم نمیاد .برگشتم دیدم این آقاهه که بابام نیست!!!! پیاده شدم دیدم به به ماشین عقبی مال ماست!تازه داداشیم هم اومده بود تهران. راه افتادیم سمت خونه .داداشم از کوچه پس کوچه اومد و افتادیم جلوی ترافیک. یهو دیدم ماشین دوست پسر دوستم جلومونه.قلبم ریخت.آخه مامان پرسیده بود کجاست گفتم رفت خونه داییش .اگه با ما جلوی خونه پیاده میشد خیلی ضایع بود. خدا خدا کردم بمونیم تو ترافیک و اونا برن زودتر همین هم شد.اما سر پل ماشین ما دقیقا چسبیده بود به ماشین اونا .من که گرخیده بودم.خیس عرق شده بودم مامان میگفت چیه ؟میگفتم گرمه!!!نزدیک مجتمع بودیم .داداشم از ماشین اونا سبقت گرفت و ما زودتر رسیدیم جلو در .اونا هم ماجرا رو فهمیدن جلو نیومدن. قلب من داشت در میومد.خلاصه با داداشم ناهار رو خوردیم اما چون باز بعد از ظهر پرواز داشت منم کلاس داشتم زیاد پیشش نبودم وقتی از کلاس اومدم رفته بود. اومدم خونه کلی بزن و برقصصصصصصصصصص!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دست دست دستا شله !آها بیا وسط ایشالله عروسیت جبران کنم . نینای نای نینای ناییییییییی! واسه فردا کار خاصی نداریم اما من درس نخوندم الان هم خواب خوابم.ساعت میذارم صبح بلند شم.البته اگه بلند شممممم!!!!! پس فعلا" شب خوش !
سلام نمی دونم امشب باید چی بنویسم؟ امشب فقط یه نفر خبر داره که من میخوام آپ کنم فردا به بقیه خبر میدم. امشب به خیلی چیزا فکر کردم .وقتی درد دل دو نفر رو خوندم دلم گرفت. همیشه دنیا وارونه است.من تو را میخواهم تو دیگری را و دیگری مرا !و همه ما تنهاییم! وقتی یه چیزی رو داریم بهش بی توجه ایم.اما وقتی کمبودش رو حس میکنیم ... حاضریم دنیا رو بدیم تا برگرده.من به این معتقدم که هر چیزی لیاقت میخواد. اگه چیزی از دست دادی یا تو لایق نیستی یا اون لیاقت نداشته. من امیر رو از دست دادم اما هر چی به گذشته فکر میکنم غیر محبت براش کاری نکردم. اما اون با آوردن یه بهونه ی مسخره همه چی رو خراب کرد.شاید شجاعت نداشت تا حرفشو رک بگه. اما هرچی که بود حالا تموم شده.من هیچوقت نفرینش نکردم.هیچ وقت! اما وقتی دلم میگیره خدا تلافی سرش در میاره.این موضوع برای همه صدق میکنه. اما دلم واسش تنگ نمیشه سعی میکنم آه نکشم.اما خوب افکارم دست خودم نیست. من حتی ازش عصبانی نشدم که بخوام چیزی بارش کنم خیلی راحتو منطقی تموم شد. من نمیخواستم کسی رو داشته باشم که دلش یه جا دیگه پر میزنه.امیر مال من نبود. کاش نمیفهمید کاش وقتی گفت دوسم داری سکوت نمیکردم!آه ه ه سکــــــــــــــــــــــــــــــــوت! کاش بشکنه این بغض خفه شده.کاش میتونستم سرش داد بزنم و بگم نامردی. اما اون که گناهی نداره .واسه چی دعوا کنم واسه یه موضوع تموم شده؟ نــــه حماقته!من دیگه دوستش ندارم دیگه نقشی تو زندگیم نداره .حالا فکرم دنبال یه نقطه است. یه نقطه روشن تو زندگیم ...یه هدف ....یه فرشته ی نجات!گاهی آدمایی گیر میان که از فرشته ها زیباتر پاک تر و نجیب ترند. خیلی کمیاب اما خیلی موثر! دیگه نمیخوام سکوت باشم ...دیگه غصه بسه .باید شاد بود وقت واسه غم زیاده. من آدمی نبودم که زانوی غم بغل بگیرم.آدمی هم نیستم که بخاطر نداشتن امیر خودکشی کنم. باید قوی بود .باید از نو ساخت.خدایا کمکم کن تا به هدفم برسم. امیر رو ندارم خوب به جهنم اما نعمتی رو بهم دادی که اگه یه روز از دستم بره نابود میشم. خدایا اونقدر بهم استواری بده تا بشم مثل قبل همون دختر شاد و شیطون و شاداب میخوام هویتم رو حفظ کنم خدایا بهم توانایی بده تا از نعمتت به خوبی مراقبت کنم. خدایا ازت میخوام که امسال شب یلدا رو ببینم... شب یلدا ....پایان سکـــــــــــوت....شروع فریادددد!
باور تلخ نبودنت... تاوان کدامین اشتباه بود؟ تو گفتی بمان و من ماندم... اکنون که تو رفته ای.. من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی خود خیره شده ام... و نمیدانم اخر چه خواهد شد... میروی و من نگاهت میکنم... تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو... یک عمر برای گریستن وقت دارم... اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست... و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم
باورم کن تو تنها تو نباشی سرده دنیا بذار آدما بدونن عاشقم عاشقی رسوا اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمیخوای اگه دنیا منو بخواد بیتو من دنیا نمیخوام خیلی وقته که میدونم یه کسی تو لحظه هاته واسه ی به تو رسیدن مثل سایه پا به پاته بار عشقمو نمیشه حتی رو کوهم بذاری من که تک سوار دنیام واسه ی عاشق سواری بی تو من یه بی پناهم تو قشنگ ترین پناهی دستامو بگیر تو دستات لحظه ی دل بیقراری بیقراری......
با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود چون ابر سبک بالان می باری و می بارم من درده محبت را هرگز به تو نسپردم این عقده ی دیرین را میدانی و می دانم بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی این قصه ی غمگین را میخوانی و می خوانم میخوانی و میخوانم... -------------------------------------------------------------------------------این شعر رو تقدیم میکنم به امیر عزیز. راستی این امیر اون امیر نیست.
صدا کن مرا ! صدای تو خوب است! صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم که تنهایی من به چه اندازه بزرگ است ! و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد! و خاصیت عشق این است! ------------------------------------------------------- من عاشق این شعرم حاضرم روز تولدم این شعر رو بهم کادو بدن!
سلام .امروز داشتم فکر میکردم. به گذشته ! نمی دونم چرا اینقدر آهنگ این بلاگ منو به فکر فرو می بره!؟ خوب یادمه اولین روزی که این بلاگ رو زدم .شب قبلش کلی گریه کرده بودم. هیچ کس هم دقیقا از ماجرای اونشب خبر نداره.حتی کسایی که داستان ما رو می دونن.اونشب شب خودم رو واسه هر اتفاقی آماده کرده بودم. حتی یه مطلب به اسم درد دل اینجا گذاشته بودم که فقط وقتی امیر خوند فهمید چرا این اتفاقات افتاده. چون اون می دونست ماجرا چیه.اما خیلی وقته از اون ماجرا میگذره.دیگه مهم نیست.فقط حرفایی که به سپیده زده بود یادم نمی ره! روزی که می خواستم این بلاگ رو براش بسازم کلی ازش سوال پرسیدم . چه رنگی دوست داره چه مدلی چه آهنگی؟ هر چی ازم پرسید با شیطنت جواب دادم و بهش نگفتم دارم چیکار میکنم. اون هم همه سوال هامو با عزیزم و جونم جواب میداد.شب بعدش سپیده اینجا رو نشونش داده بود .میگفت خیلی خوشش اومده .مطلب ها رو خونده بود و توی پست اول یه نظر کوچولو گذاشته بود.از اونشب همه چی به هم ریخت. اون دیگه اینجا نیومد.بعدش هم که شب ۳۱ شهریور ساعت ۱۱:۳۰ بهم اس ام اس داد که کاش نمیداد.وا ی خدای من همه چی چقدر راحت و زود گذشت. هنوزم باورم نمیشه.از اون شبی که گفتم کلی گریه کرده بودم دیگه امیر رو ندیدم. یعنی از وسط ماه رمضون تا حالا.از ۳۱ به بعد هم ازش بی خبرم. خیلی وقته صداشو نشنیدم.نمی دونم اگه ببینمش چیکار میکنم ؟ اما مطمئنا دیگه از نگاه کردن بهش خجالت نمی کشم.دیگه چشاش برام مثل چشم بقیه پسرهاست.من اراده خوبی دارم تصمیم بگیرم عملی میکنم. شاید به عنوان یه خاطره تو ذهنم بمونه اما تو قلبم نمی مونه. ببینین دنیا چقدر ظالمه .اون همه عشق من همش تو چند خط جا گرفت. با چه عشقی این وبلاگ رو واسش ساختم اما حالا شده جای درد دل کردن! با چه اشتیاقی تیکه تیکه اش رو انتخاب کردم اما... یه بار بیشتر ندیدش. من روزی که این بلاگ رو زدم روزه بودم تا ساعت ۱۲ شب روزم رو باز نکرده بودم. ای بابا همه چی تمومه اوضاع هم خوبه فقط واسش همون شب ۳۱ شهریور گریه کردم.چون می دونستم مال من نیست. تموم شد داستان این بلاگ هم این بود .امیر یه آدم مبهم بود منم براتون مبهم ماجرا رو گفتم.همیشه باید ساکت بود همیشه باید سکوت کرد.
سکوت چه تفسير زيبايي دارد اگر با شکوه نگاه تو همراه باشد.
سکوت آب شده ام می شکند قطر قطره بر سر نیاز وکلماتم جانی ندارند تا روی لبهایم بلغزند. ولی لبخند نیمه جان شب می تواند نوید خنده ی صبح را به من بدهد. اما من خیالی دارم امشب از جنس پریشانی و هجوم می آورند افکار زهر آلود به خلوت تاریک تنهایی من. کاش شعله ای ازحرفهای عاشقانه ی تو روشن بود تا من نمیترسیدم از این تنهایی.....
صدای پر زدن احساس را میشنوم و نگاهت را به خاطر می آورم و سکوت و چشمان بی قرارت را نگاهت بر صورتم سنگینی می کرد به یاد می آورم تو را در آغوش باران.... ورفتنت را بی من... از پس یک احساس کودکانه صدای خنده هایت را طنین انداز کوچه های بی قراری کرده ام اما اکنون بی تو سکوت همه جا را فرا گرفته است.
پشت این پنجره ها دل می گیره غم و غصه ی دلو تو می دونی وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشام اشک بارون می شه تو می دونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی هر چی بش می گم تو آزادی دیگه می گه من دوست دارم تو می دونی می خوام امشب با خدام شکوه کنم شکوه های دلمو تو می دونی بگم ای خدا چرا بختم سیاس؟ چرا بخت من سیاس تو می دونی پنجره بسته می شه شب می رسه چشام آروم نداره تو می دونی اگه امشب بگذره فردا می شه مگه فردا چی می شه تو می دونی! فریدون فروغی
|
About![]()
^
Home
|